بایگانی دسته: روایت های تاریخ

روایت های تاریخی مذهبی

شهادت وهب و همسرش

وقتی کاروان امام حسین (ع) به صحرای «ثعلبیه» رسید خیمه ای را در بیابان دید ، بعد معلوم شد وهب بن عبدالله بن عمیر کلبی و همسرش و مادرش با چند گوسفندی که دارند در آن خیمه زندگی می کنند.
این خانواده مسیحی بودند؛ امام حسین (ع) نزدیک خیمه رفت، پیرزنی (مادر وهب به نام قمر) را دید با او احوال پرسی کرد و از چگونگی زندگی آنها سوال نمود. او در پاسخ گفت: “صاحب این خیمه پسرم وهب است چند روزی است ازدواج کرده است”. امام حسین (ع) با آن زن خداحافظی کرد و هنگام خداحافظی فرمود: “اگر پسرت آمد ماجرای حرکت ما و یاری از ما را به او بگو”. قمر مجذوب عظمت مقام امام شد، وقتی وهب از صحرا برگشت و جریان را از مادر شنید، نور ولایت در دل صافش تابید. با اینکه پنج روز از از عروسیش نگذشته بود، همراه مادر و همسر، خود را به امام رساندند و به اسلام گرویدند، وهب عرض کرد: “پیام شما به ما رسید و ما سرباز و گوش به فرمان توایم”. از آن پس، این خانواده جزو کاروان امام حسین (ع) به کربلا آمدند{بحارالانوار، ج۵، ص ۱۶ و ۱۷).
در روز عاشورا و با شهادت پنجاه نفر از یاران امام حسین (ع) در یک حمله دسته جمعی، شمار اندکی از یاران امام باقی ماندند؛ کسانی که به نوعی مبارزه ی تن به تن با سپاه ابن زیاد داشتند. از آن جمله، وهب بن عبدالله بن عمیر کلبی است که در برابر مبارزه خواهی یسار از موالی زیاد بن ابیه، پس از کسب اجازه از امام حسین (ع) عازم میدان شد. در همان حال همسرش (هانیه) او را تحریک به جنگ می کرد. در واقع، اول حبیب بن مظاهر و بُرَیر بن خضیر قصد رفتن به مبارزه را داشتند که امام اجازه نداد و پس از آن که وهب اجازه خواست، امام اجازه رفتن به میدان را به وی داد. وقتی در این نبرد یسار را کشت، سالم از موالی عبیدالله به میدان آمد که به رغم آن که انگشتان وهب در برابر شمشیر سالم افتاد، اعتنا نکرده، او را نیز کشت و در میدان شروع به رجزخوانی کرد. زنش هم عمودی (گُرزی) در دست گرفته به تحریض او می پرداخت. امام حسین (ع) به همسر او دستور داد تا بازگردد و در عین حال آن ها را دعا کرد{تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۲۹-۴۳۰؛ }. یسار و سالم، نخستین کشتگان سپاه ابن زیاد بودند.
وقتی شمر از سمت چپ سپاه دشمن حمله کرد، بقایای سپاه امام مقاومت کرد تا آن که دشمن یورش همه جانبه ای آورد. اینجا بود که وهب بن عبدالله بن عمیر کلبی پس از نبردی سخت، با حمله ی هانی بن ثبیت حضرمی و بکیر بن حیّ تیمی روبرو شد که بر او یورش آوردند در این درگیری شدید دستهایش قطع شد و سرانجام به شهادت رسید{تاریخ الطبری، ج۵ ، ص۴۳۶}. در اینجا همسرش بر بالین او رفت و گریه کرد. شمر به یکی از غلامان خود به نام رستم دستور داد تا با عمودی (گُرزی) آهنین بر سر او بکوبد. رستم چنین کرد و آن زن نیز به شهادت رسید{انساب الاشراف، ج۳، ص۱۹۴}.

مسلم ابن عقیل ابن ابی طالب

امام حسین (ع) مُسلم را به کوفه فرستاد. امام او را مورد خطاب قرار داد و فرمود:«اگر دیدی که مردم یکپارچه به بیعت با من تمایل دارند، به سرعت خبر آن را به من برسان تا بر اساس آن من اقدام کنم»{الفتوح، ج۵، صص ۴۹ و ۵۰}. مُسلم که چهل سال داشت از میان اهل بیت برای چنین امر مهمی به کوفه فرستاده شد. مسلم به کوفه رفت و در منزل مختار که وجهه ای میان شیعیان داشت، اقامت کرد. پس از آن آغاز به گرفتن بیعت کرد{الشهید مسلم، ص۱۰۴}.
مدت سی و پنج روز پس از ورود مسلم (پنجم شوال سال شصت) حدود هجده هزار نفر با مسلم بیعت کردند. در این زمان، برخی از طرفداران بنی امیّه مانند: عمر بن سعد، محمد بن اشعث بن قیس، مسلم بن سعید حضرمی، عماره بن عقبه و عبدالله بن مسلم که از وضع نعمان بن بشیر حاکم کوفه بسیار ناراضی بودند، گزارش وضعیت کوفه دائر بر آمدن مسلم و بیعت شیعیان با او را به یزید نوشتند و از وی خواستند که اگر به کوفه نیاز دارد، فردی نیرومند را که مانند خودش با دشمنان عمل کند به کوفه بفرستد{الارشاد، ج۲، ص۳۹}.
یزید، ابن زیاد را برای کوفه برگزید، در آن زمان، ابن زیاد والی بصره بود؛ کوفه را نیز به او واگذار کرد. ابن زیاد راهی کوفه شد تا با سختگیری که از پدرش به ارث برده بود، شورشیان این شهر را سرکوب کند.
مسلم در مقابل ابن زیاد مجبور به عوض کردن محل سکونت و روی آوردن به مخفی کاری شد. محل جدید، خانه ی هانی بن عروه، یکی از رؤسای قبیله ی مَذحج بود که به نظر می رسید امنیتش از جاهای دیگر بیشتر باشد. ابن زیاد سراسیمه به دنبال مسلم می گشت. ابن زیاد، پولی را به یکی از غلامان خود (مَعقل) داد و از او خواست تا محل اختفای مسلم را پیدا کند. غلام به مسجد کوفه رفت و کوشید با معیاری که برای شناخت شیعیان داشت، او را بیابد. نگاهش به شخصی افتاد که مشغول نماز خواندن به صورت متوالی بود، پیش خود گفت :«شیعیان نماز فراوان می خوانند و گمانم آن است، که این شخص باید از شیعیان باشد»{اخبار الطوال، ص۲۴۹}. فرد مورد نظر، شخصی جز مسلم بن عوسجه نبود. او فریب غلام را خورده و پس از آزمایش های مکرّر نتوانست به ماهیّت پلید او پی ببرد و لذا او را نزد مسلم برد.
ابن زیاد در آغاز هانی را دستگیر و از او خواست تا مسلم را تحویل دهد. در این فاصله مَذحجی ها شورش کردند. شریح قاضی در نقشی خائنانه به آنان اطمینان داد که هانی زنده و میهمان ابن زیاد است. مَذحجی ها شنیدند و متفرق شدند.{تذکره الخواص، ص۲۴۲؛ بعدها شریح گفت که ابن زیاد مأموری بر من نهاده بوده و من از ترس نتوانستم پیام هانی را که گفته بود به مذحجی ها بگویم در فشار است، به مردم برسانم}.
باز خبر رسید که هانی اذیت شده است؛ مسلم دست به اقدام نظامی زده عدّه ای را جمع آوری کرد و یاران خود را فراخواند. ابن زیاد در حال سخنرانی در مسجد بود که فریادها را شنید. او به داخل قصر خود خزیده و درها را به روی خود بست. سپاه سیصد نفری (به گفته ی طبری) مسلم قصر را محاصره کردند اما به علتی که روشن نیست درِ پشتی قصر در محاصره در نیامد و بزرگان کوفه از آنجا مرتب با ابن زیاد در تماس بودند{الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۳۱}.
بزرگان کوفه به تحریک ابن زیاد، تهدید را آغاز کردند. آنها به مردم گفتند: «فردا سپاه شام خواهد آمد و با شما چنین و چنان خواهد کرد»{الارشاد، ج۲، ص۵۲؛ شمار کوفیانی که در کنار مسلم بودند، حدود ۴هزار نفر ذکر شده است}.
گروهی دیگر افراد قبیله های خود را از میان یاران مسلم، جدا کردند. چند ساعتی که گذشت، اطراف مسلم خلوت شد{تاریخ الطبری، ج۴، ص۲۲۷}. تنها سی نفر در نماز مغرب به همراه او شرکت کردند. پس از آن، این افراد نیز متفرق شدند.
ابن زیاد دستور داد تا از بام قصر، داخل مسجد را که چسبیده به قصر بود، نگاه کنندو ببینند کسی در آن هست یا نه. وقتی مطمئن شدند کسی نیست، در شهر به جستجوی مسلم پرداختند. ابن زیاد دستور داد، تمامی کوفه را خانه به خانه بگردند و مسلم را دستگیر کنند{الارشاد، ج۲، صص ۵۱-۵۳}.
مسلم در کوفه تنها ماند و در حالی که در خانه ی زنی با نام طوعه پناه جسته بود، با گزارش فرزند وی، توسط نیروی اعزامی ابن زیاد پس از درگیری مختصری دستگیر شد.
مسلم که همه ی ناراحتیش برای امام حسین (ع) بود، از عمر بن سعد که قریشی بوده و به هر روی ادعای خویشی با مسلم داشت، خواست تا به او وصیت کند. نخستین وصیت او این بود تا کسی را نزد حسین (ع) بفرستد و او را از آمدن به کوفه منع کند(ابن زیاد مانع این اقدام شد). دیگر آن که جنازه ی او را کفن و پس از آن دفن کند. سوم آن که بدهی او را با فروختن شمشیر و دیگر وسایلش بپردازد. پس از آن هانی و مسلم در جلوی دارالاماره ی کوفه در روز هشتم ذی حجه سال شصت به شهادت رسیدند.

تعزیه روایتگر تاریخ ۱

“بررسی نسخ تعزیه شهادت حبیب و مسلم از منظر تاریخ”

*به گزارش ابن اعثم، عمر سعد، سخت گیری را آغاز کرده، عمرو بن حجاج را همراه پانصد نفر در کناره ی شریعه ی فرات مستقر کرد{الفتوح، ج۵، ص۱۶۳-۱۶۲}. روز هشتم محرم، آب در اختیار کاروان امام حسین(ع) نبود و آنچه از پیش داشتند، استفاده می کردند. خبری در مقتل الحسین(ع) خوارزمی آمده است که بر اساس آن امام پشت خیمه حفره ای کند که قدری آب در آن آشکار شد، اما آن نیز اندکی بعد تمام شد{مقتل الحسین(ع) خوارزمی، ج۱، ص۲۴۴}. در خبر دیگری آمده است که ابن زیاد ضمن نامه ای به عمر بن سعد نوشت: “شنیده ام که حسین و اصحابش دسترسی به آب داشته، چاه هایی کنده اند. هنگامی که نامه به دستت رسید، آنها را حتی الامکان از کندن چاه محروم و با سختگیری تمام اجازه ی بهره برداری از آب فرات را به آنان نده.” {الفتوح، ج۵، ص۱۶۲}. این نامه اشاره به کندن چاه توسط امام حسین(ع) دارد که ظاهراً سودی در بر نداشته است.
در تعزیه شهادت حبیب و مسلم نیز در نامه ی ابن زیاد به عمر ابن سعد به این موضوع اشاره شده است:

…چاه ها کنده حسین و آب ها می نوشد او
فارغ از آشوب رزم و انقلاب و گیر و دار…

*ملاقات هایی نیز میان امام حسین(ع) و عمر بن سعد صورت گرفت که رقم آنها را سه یا چهار بار نوشته اند{تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۴}. شاید وقتی خبر این گفتگوهای خصوصی به ابن زیاد رسید، او به وی نوشت: “من تو را برای منادمه [ندیم] با حسین نفرستاده ام{مقتل الحسین(ع) خوارزمی، ج۱، ص۲۴۶}.
در تعزیه شهادت حبیب و مسلم نیز در همان نامه ابن زیاد به همین موضوع اشاره شده است:

…با حسین خلوت کنی شب ها چرا از روی مهر
گوئیا داری سر صلحی تو با آن شهریار…

*ابن زیاد، مرتب افرادی را به کربلا اعزام می کرد تا عمر بن سعد را وادار به شروع جنگ کند و ابن سعد که فشار و تهدید ابن زیاد را جدی دید، عصر تاسوعا، دستور حمله داد. امام که کنار خیمه اش به شمشیرش تکیه داده بود، صدای همهمه و هجوم را شنید. از برادرش عباس خواست تا خبری بیاورد. عباس خبر آورد که ابن سعد می گوید: یا باید تسلیم حکم ابن زیاد شوید یا آماده ی کارزار باشید. امام از برادرش خواست تا از آنان بخواهد، امشب را به آنان مهلت دهند{ترجمه الامام الحسین(ع) ص۷۰}.
در تعزیه شهادت حبیب و مسلم نیز به همین وقایع اشاره شده است:
امام حسین:
بیا به نزد من عباس ، ای برادر جان
برو کنون به بر کوفیان بی ایمان…

حضرت عباس:
شوم فدای تو ای خسرو نکو انفاس
روان شدم به بر این گروه حق نشناس
نوشته نامه ای ، ای هادی طریق سَداد
به ابن سعد لعین این زمان عبید زیاد
که ابن سعد به حرب شما شتاب کند
بنای خانه ی دین را ز کین خراب کند…
امام حسین :
تو ای برادر فرخنده ، رو سوی میدان
زبان لطف گشا بر گروه بی ایمان
که مهلتی به حسین ، امشبی دهند که او
پی اطاعت حق ، روی قبله آرَد رو…

*تأخیر جنگ از آن شب ، از سوی امام حسین(ع) با این هدف بود تا فرصتی برای عبادت داشته باشند{تاریخ الطبری، ج۵، ص ۴۱۶-۴۱۷}.
شب عاشورا ، امام حسین(ع) ، اصحاب و افراد خاندانش را گرد آورد و ثنای الهی گفت و از این که خداوند نبوّت را در میان خاندان او قرار داده ، خدای را سپاس گفت. آن گاه به حاضران فرمود: فردا جنگ خواهد شد ؛ شما از ناحیه ی من آزادید تا از تاریکی شب استفاده کرده ، این محل را ترک کنید{ترجمه الامام الحسین(ع) ص ۷۱-۷۰ و تاریخ الطبری، ج۵، ص۱۸۵}.
در تعزیه شهادت حبیب و مسلم نیز امام خطاب به اصحاب و مهاجر و انصار می فرماید:
امام حسین:
ای قوم که با من به جهان همسفرید
از کشته شدن تمام اندر خطرید
راهی که توانید بگیرید به پیش
من باز گرفتم از شما ، بیعت خویش
تا شب بُوَد و باز بُوَد راه گریز
کس را به شما نیست در این لحظه ستیز
دست از من و از یاری من بردارید
تا این که چو من تشنه نگردید شهید

عبدالله ابن حسین

عبدالله بن حسین (فرزند رباب دختر امرؤالقیس) توسط حرمله ی کاهلی از طایفه ی بنی اسد کشته شد. ابن سعد در جای دیگری درباره ی عبدالله نوشته است: کودکی از کودکان حسین دوید تا آن که در دامان امام حسین (ع) نشست؛ در این وقت مردی تیری انداخت که به گلوی او اصابت کرد و او را کشت.{اخبار الطوال، ص ۲۵۸}
بلاذری هم از عبدالله بن حسین یاد کرده است که حرمله بن کاهل والبی تیری بر او انداخت و او را کشت.{انساب الاشراف، ج۳، ص۲۰۱}
ابومخنف می نویسد: زمانی که حسین بن علی نشست (و نتوانست روی پا بایستد و نبرد کند) کودکی به سمت وی آمد و روی زانوی آن حضرت نشست که گویند عبدالله بن حسین بوده است. در همان حال یکی از قبیله ی بنی اسد تیری انداخت و او را کشت.{تاریخ الطبری، ج۵، ص ۴۴۸}
ابن سعد جای دیگری از فرزند سه ساله ی امام حسین (ع) یاد می کند که در جریان تیر باران عمومی دشمن به سمت امام حسین (ع) می آمد و آن گاه که تیرها از چپ و راست حضرت رد می شد، تیری به این کودک اصابت کرد. کسی که تیر زد عقبه بن بشیر اسدی بود.{ترجمه الامام الحسین (ع) ص۷۳}
به احتمال آنچه درباره ی عبدالله بن حسین گفته شده، مربوط به کودکی از امام حسین (ع) است که در برخی از منابع، همان علی بن الحسین الاصغر است که میان شیعیان به نام علی اصغر شهرت دارد. اما نقلی که در میان شیعه رایج است، از فتوح ابن اعثم گرفته شده و در مآخذ کهن دیگر نیامده است. ابن اعثم می نویسد: در این وقت برای حسین کسی نماند جز یک بچه ی هفت ساله و بچه ی شیرخوار دیگر. امام حسین (ع) نزدیک خیمه آمد و گفت: این طفل را به من بدهید تا با او وداع کنم. بچه را گرفت، او را بوسید و گفت: “ای فرزندم! وای بر این مردم، وقتی که در قیامت، خصم آنان محمّد باشد”. در این وقت تیری زدند که به گلوی علی اصغر خورد. امام حسین (ع) از اسب پایین آمد؛ با شمشیر خود جایی را حفر کرده، بر او نماز خواند و دفنش کرد.{الفتوح، ج۵ ، صص ۲۱۰-۲۱۲}
یعقوبی اشاره ای اجمالی به این رخداد دارد. وی می نویسد: طفلی را که همان ساعت متولد شده بود! به دست امام حسین (ع) دادند تا در گوش او اذان بگوید. در همان حال تیری آمد و در گلوی آن بچه فرو رفت. امام حسین (ع) تیر را درآورد و گفت: “به خدا سوگند ارزش تو از ناقه ی (صالح) بیشتر است”.{تاریخ الیقوبی، ج۲، ص۲۴۵}
در ارشاد شیخ مفید در این باره مطلبی نیامده است. عمری نسابه، عالم علوی نسب شناس قرن پنجم هجری نیز دو علی برای امام حسین (ع) می شناسد. علی اکبر که در طف به شهادت رسید و علی اصغر یعنی امام سجاد (ع) که زنده ماند.{المجدی فی انساب الطالبیین، ص۹۱}
به هر روی، این که عبدالله بن الحسین، یعنی همان که به گفته ی مورخان در دامان پدر در کربلا توسط حرمله تیر خورد و به شهادت رسید، همان علی اصغر باشد، کاملاً محتمل است؛ به ویژه که نامگذاری به «علی» بیش از آن که نام کودک باشد، برای تیمّن و تبرّک به نام جدشان بود که برای فرزندان بکار می رفت و همزمان می توانست نام عبدالله را نیز داشته باشد. البته این یک احتمال است. شیخ مفید از عبدالله بن حسن بن علی یاد کرده است که در وقت تنهایی امام حسین (ع) به سوی آن حضرت دوید. امام حسین (ع) از حضرت زینب (س) خواست تا او را نگاه دارد؛ اما کودک گفت که از عمویش جدا نمی شود. وقتی ابجر بن کعب خواست شمشیری به امام بزند، کودک دستش را بالا آورد. شمشیر به دستش خورده، قطع شده و به پوست آویزان شد.{الارشاد، ج۲، ص۱۱۰}
این روایت در لهوف نیز آمده و در تصریح شده است که حرمله او را که در دامان عمویش نشسته بود، با تیر زد.{لهوف، ص۷۲(چاپ سید محمّد صحفی)}
در زیارت ناحیه ی مقدسه هم آمده است: “السلام علی عبدالله بن الحسن الزّکی لعن الله قاتله و رامیه حَرمله بن کاهل الاسدی“.
آیا ممکن است عبدالله بن الحسین، همان عبدالله بن الحسن باشد؟
در رساله ی فضیل رسان (از اصحاب امام باقر و صادق) که فهرست شهدای کربلاست از عبدالله بن الحسین و عبدالله بن الحسن هر دو یاد شده است.{بنگرید: رساله ی تسمیه من قتل مع الحسین (ع)، مجله ی تراثنا، ش۲، ص۱۵۰}

توجه …  برای وارد شدن به صفحه سایت ما در وب سایت اشتراک فیلم آپارات روی لینک زیر کلیک کنید .

www.aparat.com/shabihkhaniqazvin


شبیه خوانان :

امام حسین (ع) = ایرج کریمی.

حضرت زینب (س) = امین رجبی.

عبدالله ابن حسن = محمّد حسین رستمی.

ابن سعد = نظرعلی قربانی.

شمر = باب اله شیخی.

حرمله = محسن شیخی.

مکالمه امام حسین با ابن سعد در روز عاشورا

یکی از سوالاتی که در مورد تعزیه در بین نسل تحصیل کرده بسیار رایج است جنبه تاریخی رویدادهای مختلف نمایش داده شده در تعزیه است. به بیان دیگر بسیاری بر این باورند که رویدادهای نمایش داده شده در تعزیه از سندیت تاریخی کمی برخوردار بوده و به دلیل اهمیت بالای بُعد مذهبی، اعتقادی و نمایشی در این هنر، بسیاری از وقایع حاشیه ای بدون سند و مدرک تاریخی به آن اضافه شده است. شاید این موضوع در مورد برخی نسخه های تعزیه صحیح باشد اما بسیاری از نسخه های قدیمی نظیر نسخه تعزیه امام حسین میر عزا کاشانی (زمینه تهران) بر اساس مدارک و شواهد تاریخی نگارش شده اند. با توجه به زمینه نسخه های تعزیه یانس آباد، در این قسمت نمونه ای از این موارد مطرح شده و سندیت ومدارک حدیثی این قسمت از تعزیه امام حسین به کمک کتب روایی مورد تحقیق قرار گرفته است.

در قسمتی از مجلس تعزیه ی عاشورا ، شبیه امام حسین(ع) گفت وگویی باعمرسعد دارد که اِبتدا فیلم مربوط به این قسمت در زیر نمایش داده شده است:

www.aparat.com/shabihkhaniqazvin

در کتاب فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع) تالیف گروه حدیث پژوهشکده باقرالعلوم(ع) درصفحات ۴۳۱و۴۳۲ اینگونه مرقوم گردیده است.

امام(ع) نزد اِبن سعد فرستاد که:«باتوسخنی دارم،اِمشب میان دولشکربه دیدارم بیا.» عمرسعد با بیست سوار بیرون آمد. امام(ع) نیزهمچون اوبیرون آمد. چون باهم دیدارکردندامام(ع) به همراهان خود- بجزبرادرش عباس(ع) و فرزندش علی اکبر(ع) فرمود تا دورشوند.عمرسعد نیزهمراهان خود بجز فرزندش حفص وغلامش لاحق رادورکرد.

امام(ع) فرمود:«اِبن سعد! وای برتو! آیا ازخدائی که بازگشتت به سوی اوست نمی ترسی؟! آیا با من که خودمی شناسی کیستم،می جنگی؟! اینان  رارها کن وبا من باش که این تو را به خدا نزدیک کند»

عمرسعد گفت:می ترسم خانه ام را ویران کنند. فرمود:«من خانه برایت می سازم». گفت می ترسم اموالم را ببرند. فرمود:«من ازاموال حجاز خود بهتر از آن به تو می دهم.» گفت بر زن وبچه هایم میترسم. فرمود:«من سلامت ایشان راتضمین می کنم» عمرسعد دیگر خاموش ماند وچیزی نگفت. پس امام(ع) (چون اتمام حجت خودرادر او کارگرندید) از او روی برگرداند و فرمود « توپس ازمن از گندم ری جز اندکی نخوری». اِبن سعد(با اِستهزا) گفت:بجای گندم جُومی خورم. وبه همان سان که امام(ع) فرمود، رُخ داد، عمرسعد به ری نرسیده مختار او را کُشت. (برگرفته از نوشته حسن رضائیان رامشه)