مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است - ( سخنی از امام حسین علیه السلام)
‫شبیه خوانی روستای یانس آباد » باب الله شیخی‬
займы на карту

باب الله شیخی

باب الله شیخی

باب الله شیخی

متن زیر بنا به درخواست عوامل سایت ، توسط آقای باب الله شیخی تهیه و با اجازه ایشان در سایت قرار داده شده است. هدف از این متن صرفا آشنا نمودن علاقه مندان هنر تعزیه با فرایند آموزش و مصائب پیش روی این هنر بوده وتاکید می شود که قصد این نوشته تعریف، تمجید، تخریب و بزرگنمایی فرد یا افراد خاصی نبوده و صرفا بنا بر درخواست بازدیدکنندگان و عوامل سایت تهیه گردیده است.

_____________________________________________________________

به نام خدا

سال ۱۳۳۲ بود. در آن سال ها مرحوم مشهدی اسلام بهرامی و مرحوم کریم الله هاشمی در تعزیه یانس آباد بچه خوانی می کردند. در روز تعزیه مسلم ، نقش طفلان مسلم برعهده ی آنها بود که نتوانستند به خوبی آن را اجرا کنند. پس از اینکه اجرای نقششان به پایان رسید آنها را دیدم و به آنها گفتم: ” این چه خواندنی بود؟ اگر نمی توانید تعزیه نخوانید! “

مشهدی اسلام پاسخ داد: ” کنار گود نشسته و می گویی لِنگش کن! اگر می توانی خود وارد گود شده و تعزیه بخوان ، که اگر چنین کنی ما یک گرگ زنده به تو می دهیم؟ “

به آنها گفتم: ” من در روز عاشورا ( که بیشترین جمعیت برای دیدن تعزیه حضور پیدا می کردند ) نقش وزیر قیس را می خوانم و گرگ زنده هم از شما نمی خواهم. “

بعد از تعزیه نزد تعزیه گردان دسته مرحوم ملاابوالقاسم عابدینی (که شوهر خاله ام بود) رفتم و از ایشان خواستم که اگر اجازه بدهند در روز عاشورا نقش قیس و وزیر را من به همراه دایی ام ( سالار خسروی ) اجرا کنیم و ایشان نیز پذیرفت.

علاوه بر آن پدرم ( رفعت الله شیخی ) را نیز که از تعزیه خوانان دسته بود از تصمیم خود مطلع کردم.

سرانجام روز عاشورا فرا رسید و من طبق قولی که از مُلا گرفته بودم وارد اتاق تعزیه خوانان شدم و نسخه ی وزیر قیس را از ایشان طلب کردم. اما مُلا خندید و گفت: ” تو نمی توانی این نقش را بخوانی. ” به او گفتم : ” ولی شما به من قول داده اید! ” اما ایشان پاسخ داد: ” من فکر کردم که تو شوخی می کنی به این خاطر مخالفتی نکردم! “

من که از این حرف ایشان بسیار دلگیر و اندوهگین شده بودم و چیزی نمانده بود که از شدت ناراحتی گریه کنم با همان حالت اتاق را ترک کردم. در همین حین مرحوم پدرم به سمت اتاق می آمد تا برای تعزیه خواندن آماده شود که مرا در آن حال دید و علت ناراحتی ام را پرسید. من هم ماجرا را برای ایشان تعریف کردم. پس از آن پدرم به من گفت:” با من بیا. ” سپس هر دو به داخل اتاق تعزیه خوانان رفتیم. در سالهای قبل مرحوم اسحاق علی کریمی نقش قیس و سالار خسروی نقش وزیر قیس را اجرا می کردند ، در آن روز نیز مُلا نسخه ها را به همان مِنوال پخش کرده بود. پدرم از هر دو نفر خواست که نسخه هایشان را به او بدهند و پس از آن نسخه وزیر قیس را به من و قیس را به سالار خسروی داد و گفت: ” بخوانید ببینم چه کار می کنید. “

در ابتدا ملاابوالقاسم کمی مخالفت کرد اما زمانی که دید خواسته ی پدرم نیز این است مانع این کار نشد.

زمان اجرای قسمت قیس و وزیر شد ، در آن زمان مُحرم در شهریور ماه واقع شده بود ، تعزیه نیز در حیاط مسجد خوانده می شد در حالی که بادی در حیاط مسجد نمی وزید اما پاهای من از فرط اضطراب به شدت می لرزید به طوری که تکان خوردن پاچه ی شلوارم کاملاً محسوس بود. با این حال توانستم نقش را به درستی تا پایان اجرا کنم که خوشبختانه مورد تَوَجه و تحسین مردم قرار گرفت. به یاد دارم که عمویم حشمت الله شیخی که از اجرای من بسیار خرسند و مسرور شده بود پس از تعزیه نزد من آمد و از خواندن من تعریف و تمجید کرد.

پس از آن ۲ سال به خدمت سربازی رفتم که البته در ایام محرم چند روزی را مرخصی گرفته و برای تعزیه خوانی به روستای یانس آباد می آمدم. در آن زمان نقش های متفرقه ی اشقیاء ( مخالف ) را من می خواندم. پس از اتمام دوران سربازی و با گذشت چند سال کم کم مخالف خوان اصلی دسته شدم و پدرم فقط در روز عاشورا نقش بیابانی و شمر را اجرا می کرد که آن را نیز بعد از چند سال به من واگذار کرد و در سال های آخر عمر خود دیگر تعزیه نمی خواند.

Taeziyeh 1362.7.25

در طول این سالها خاطرات ، اتفاقات و حوادث زیادی را در ذهن دارم از جمله به یاد دارم که در محرم یکی از سالها ، در روزی که قرار بود تعزیه حُرّ را بخوانیم به اتفاق عده ای ، قبل از تعزیه در حیاط مسجد بر روی سکو نشسته بودیم. آقای مشهدی خلیل شاه محمدی خطاب به مرحوم اسحق علی کریمی که شهادت خوان دسته بود گفت: ” در تعزیه ی حُرّ که در جاهای دیگر برگزار می شود شبیه خوان حُرّ با گرز می جنگد. شما چرا با شمشیر جنگ می کنید؟ ” آقای کریمی پاسخ داد : ” ما گرز نداریم وگرنه ما نیز با گرز جنگ می کردیم. ” مرحوم قدرت الله بختیاری که در آنجا حضور داشت گفت: ” من هم اکنون گرزی را ساخته و برایتان می آورم. ” و سپس از مسجد خارج شد و چوب عرعر تَری را برید و با آن گرز بسیار سنگینی را ساخته و آورد.

آقای کریمی نیز آن گرز را در تعزیه به دست گرفت. در آخر تعزیه و در زمان جنگ آخر حُرّ، مرحوم کریمی در حال گرداندن گرز در دست خود بود که ناگهان به علت سنگینی گرز ، کنترل آن از دستش خارج شد و به شدت با زانوی من که پیش از این نیز آسیب دیده بود برخورد کرد، اما من بدون آنکه دردی را در زانوی خود احساس کنم تعزیه را تا پایان اجرا کردم.

پس از تعزیه به داخل اتاق تعزیه خوانان آمدیم ، مرحوم کریمی مرا صدا زد و گفت: ” آقای شیخی ، این گرز را بردار و با آن بر سر من بزن. ” من از این گفته ی او متعجب شده و علت چنین خواسته ای را پرسیدم ، ایشان پاسخ داد: ” در برخورد گرز با پای شما من هیچ قصد و نیتی نداشتم و از شما معذرت می خواهم. ” بنده نیز که ایشان را به خوبی می شناختم گفتم: ” در مجلس امام حسین که همه تنها به عشق او اینجا جمع می شویم ، مطمئن هستم که هیچ قصدی نداشته اید و من هم اعتراض و مشکلی ندارم. “

پس از آن چون پدرم بانی چایی مسجد بود به خانه ی غلام حسین کشاورز رفتم و از چاه حیاط خانه ی او دوسطل آب کشیده و به مسجد آوردم و به داخل سماورها ریختم و زغال ها را نیز داخل آتش انداخته و از شیخ رجب مسجدبان خواستم تا هنگامی که زغال ها سرخ شد آنها را به سماور بریزد و خودم به سراغ گوسفندانمان در خانه رفتم. خانه ی ما در نزدیکی مسجد واقع شده بود ( پارکینگ فعلی مسجد ) وارد حیاط شدم ، زمانی که به در ورودی اتاق ها رسیدم زانویم به شدت درد گرفت ، به طوری که دیگر نمی توانستم حرکت کنم. اهل منزل که من را در آن حالت دیدند علت را از من جویا شدند و من نیز ماجرا را برای آنها تعریف کردم. به سختی و با حالت درازکش خود را به داخل اتاق رساندم و دراز کشیدم. قرار شد بروند و مشهدی حبیبه خاتون مادر آقای علی عظیمی را بیاورند تا پای مرا جا بیندازد. با اینکه از نظر من ایشان مهارت کافی برای این کار را نداشت اما به علت شدت درد زانویم مخالفتی نکردم. مدتی گذشت تا حبیبه خاتون به همراه پسرش به خانه ی ما رسیدند. حبیبه خاتون به من گفت: ” زمانی که پسرم ( علی عظیمی ) از من خواست تا برای جا انداختن پای شما بیایم ، من به علت اینکه شما نامحرم هستید از آمدن امتناع کردم اما پسرم به من گفت که شما هم سن و سال او و در ضمن ذاکر حسین بن علی هستید و من هم نه به علت هم سن و سال بودن با پسرم بلکه فقط به علت اینکه ذاکر امام حسین هستید آمدم. “

با شنیدن این سخن به حبیبه خاتون گفتم: ” اگر به این دلیل آمده اید ، بروید ، چون من تصمیم گرفته ام که دیگر تعزیه نخوانم. “

علت تصمیمم این بود که ما در یانس آباد به خاطر جنبه های مادی تعزیه نمی خواندیم بلکه بر اساس اعتقادی که داشتیم در این مجالس شرکت می کردیم ، پس پیش خود گفتم: ” اگر قرار باشد در مجلسی که دیگران در آن حاجت می گیرند من پای خود را از دست دهم ؛ بهتر است که دیگر تعزیه نخوانم. “

حبیبه خاتون که صرفاً به علت اینکه من ذاکر حسین ابن علی بودم برای کمک به من آمده بود با شنیدن این سخن از جا برخاست تا راهی خانه اش شود ؛ من که از ناحیه ی زانو درد شدیدی را احساس می کردم به او گفتم : ” چند سال قبل زمانی که هنوز ازدواج نکرده بودم همین زانویم در رفت ، برای معالجه از خانومی که در روستای ناصر آباد زندگی می کرد و در جا انداختن پا مهارت بسیاری داشت درخواست کردیم که برای مداوای پای من بیاید ؛ ایشان نیز به خانه ی ما آمد و پای مرا جا انداخت اما مدت ۴۵ روز طول کشید تا من بتوانم راه بروم ، که البته تا به امروز نیز پایم به طور کامل بهبود نیافته بود که این اتفاق پیش آمد ؛ پس حتی اگر شما بخواهید پای مرا جا بیندازید به طور حتم من امسال دیگر نمی توانم تعزیه بخوانم. تا سال آینده نیز زمان بسیاری باقیست و حال آنکه هیچکس از فردای خود خبر ندارد! پس من چگونه می توانم به شما قول بدهم که باز هم تعزیه بخوانم؟!”

حبیبه خاتون گفت: ” من پای تو را طوری جا می اندازم که تو فردا نیز بتوانی تعزیه بخوانی.” من که آسیب دیدگی قبلی پایم و دوران درمانش را هنوز در ذهن داشتم به او گفتم: ” به راستی که اگر چنین کنی من نه تنها فردا تعزیه خواهم خواند بلکه تا پایان عمر نیز همواره در مراسم تعزیت حسین ابن علی شرکت کرده و تا توان دارم در خدمت مجالس عزاداری امام حسین خواهم بود. “

آنگاه حبیبه خاتون اقدام به جا انداختن و بستن پای من کرد و سپس رفت.

فردای آن روز که زمان برگزاری تعزیه ی علی اکبر بود ، قبل از ظهر برای تعزیه خواندن به روستای کهوانک دعوت بودیم ؛ دسته ی تعزیه خوانان یانس آباد چون وضعیت پای مرا دیدند ، خواستند تا در آنجا تعزیه ی طفلان مسلم را خوانده و من نقش حارث را بخوانم من هم که درد شدید پایم تسکین یافته بود پذیرفتم و در آن روز در کهوانک نقش حارث را خواندم و در بعد از ظهر همان روز نیز در یانس آباد تعزیه ی علی اکبر خوانده شد و پدرم به جای من نقش شمر را خواند تا من کمی استراحت کنم.

پس از آن ماجرا و با گذشت زمان پایم طوری بهبود یافت که دیگر از یاد بردم که کدام پایم ضربه دیده بود.

moharam 1363

از آن زمان تا کنون همواره در خدمت خانواده ی تعزیه خوانی روستای یانس آباد بوده ام و با کمال میل در مجالس حاضر شده ام.

در پایان از خداوند متعال برای تمامی ذاکرین و مردمی که با خلوص نیت در مجالس تعزیه حضور پیدا می کنند سعادت و توفیق روز افزون را خواستارم.

انشاءالله خداوند به همه ی زحمت کشان این مجالس جزای خیر دهد.


۶ دیدگاه برای “باب الله شیخی”

نا شناس شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۲ at ۱۱:۱۷ ق.ظ

با سلام زیبا بود و زیبایی ان هم فقط به خاطر اینکه واقعیت درست نوشته شده و اقای شیخی دقیقا اشاره به نقش پدر در راه یافتن ایشان به تعزیه روستا کرده اند و حقیقتا اگر پدر ایشان در ان لخظه که فرمدند نسخه هاتقسیم شده بود وایشان ناراحت بودند نبود ایشان کلابی خیال تعزیه می شد و لی در بیوگرافی برادر کریمی این موارد کم به چشم می خورد خداوند به اقای شیخی عمر با عزت بدهد انشاء اله

آرش ملکی شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۲ at ۱:۳۰ ب.ظ

با سلام.
بیوگرافی را خواندم بسیار آموزنده بود.
از فرمایشات ایشان بسیار استفاده کردم.
با تشکر فراوان از آقای شیخی.

علیرضا مهر ۲۱ام, ۱۳۹۲ at ۱۲:۱۳ ب.ظ

چرا اقای ارش ملکی در سال گذشته در اکثر تعزیه ها حضور نداشتند چه ده روز اول محرم و چه تعزیه های پس از ان؟

مدیریت سایت 1 مهر ۲۱ام, ۱۳۹۲ at ۲:۵۸ ب.ظ

با احترام/ علت خاصی نداشت و ایشان حضور داشتند و در تعزیه دو طفلان سال ۹۱ زحمت بسیاری برای تمرین بچه خوانهای جدید کشیدند

محمدحسین کریمی شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۲ at ۱۰:۰۶ ق.ظ

با سلام و درود فراوان .بسیار جالب و زیبا بود امیدوارم ازاین خاطرات جالب بیشتر و بیشتر در سایت دیده شود .با تشکر از مسئولین وجناب آقای شیخی

رضا شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۲ at ۱۰:۳۲ ب.ظ

با سلام و درود
خیلی خیلی جالب بود بابا بزرگ … .
با تشکر فراوان از مدریت سایت ۲ به خاطر تنظیم این متن .

پاسخ دهید

دیدگاه شما

تویتر خوشمزه فیس بوک دیگ StumbleUpon بوز تکنوراتی