مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است - ( سخنی از امام حسین علیه السلام)
‫شبیه خوانی روستای یانس آباد » بابک شیخی‬
займы на карту

بابک شیخی

بابک شیخی

that may seem in addition pokemon go hack online to be real pokecoins hack results in with universal press pokecoins generator scrum interview and tidbits

بابک شیخی

متن زیر بنا به درخواست عوامل سایت ، توسط آقای بابک شیخی تهیه و با اجازه ایشان در سایت قرار داده شده است. 

_____________________________________________________________

به نام خدا

از کودکی به تعزیه خوانی و خصوصاً مخالف خوانی علاقه داشتم. شاید به این علت که پدر ( رحیم الله شیخی ) و پدربزرگم ( باب الله شیخی ) مخالف خوانی می کردند.

در دوران ابتدایی زمانی که ۱۰ ساله بودم با چند نفر ( ۴ نفر ) از بچه های محله ی مان ( در حصارک کرج ) و برادرم  ( آرش شیخی ) ، گاهی در حیاط خانه ی ما و گاهی در حیاط خانه ی همسایه مان تعزیه می خواندیم و این یکی از سرگرمی هایمان بود. حتی یکبار زمانی که همسایه مان مهمانان زیادی نیز داشت به درخواست آنان ما به داخل خانه شان رفته و در جلوی مهمانان تعزیه خواندیم.

نسخه های تعزیه را نیز من از قسمت هایی از تعزیه که حفظ بودم تهیه کرده بودم که خالی از اشکال هم نبود مثلاً قسمت هایی از چند تعزیه را با هم یکی کرده و می خواندیم.

خانه ی ما ( در حصارک ) دو طبقه بود و ما در طبقه ی دوم ساکن بودیم ، زمانی که در حیاط خانه ی همسایه تعزیه می خواندیم پس از آنکه به خانه خودمان می رفتم ؛ مادرم همیشه می گفت: ” صدایت تا خانه یمان می آید! آهسته تر تعزیه بخوان “.

یکی از اهالی محل به نام آقا رضا در صدا و سیما کار می کرد ؛ او از بچه های محله خواسته بود تا خودشان فیلمنامه ای کوتاه نوشته و اجرا کنند تا او فیلم برداری کرده و به صدا و سیما بفرستد. زمانی که یکی از بچه های محل به ایشان گفته بود که ما تعزیه می خوانیم ؛ ایشان از ما خواست تا تعزیه را در حیاط خانه ی پیرزنی که خانه اش روبروی خانه ی آقا رضا بود ( که نامش را فراموش کرده ام ) اجرا کنیم و ایشان فیلم برداری کند.

در روز تعیین شده به همراه دوستان ( کلاً ۶ نفر تعزیه خوان ) به حیاط خانه ی پیرزن رفتیم ، اکثر بچه های محل برای تماشا آمده بودند ، مطابق معمول من نقش را شمر خواندم و برادرم نقش ابن سعد را خواند.

فردای آن روز آقا رضا مرا در محله دید و از اجرای من تعریف و تشکر کرد و به عنوان تقدیر یک نوار کاست “سونی” به من هدیه داد و از من خواست تا صدای خود را در آن ضبط کنم.

چند ماه بعد ما از آن محله رفتیم و با گذشت ۲ سال راهی یاسوج شدیم و ۳ سالی را در آنجا بودیم.

پس از بازگشت دوباره به کرج ، من در مدرسه شهدای انقلاب کرج درس می خواندم. در سال سوم دبیرستان در زنگ پرورشی قسمتهایی از تعزیه را به همراه یکی از همکلاسی هایم اجرا کردیم که مورد توجه دانش آموزان و مربی پروشی مدرسه قرار گرفت و قرار شد تا در روز قبل از تاسوعا در سر صف به همراه عده ای از دانش آموزان ( ۵ نفر ) تعزیه بخوانیم.

وظیفه تعزیه گردانی و تهیه نسخه ها و آموزش بچه ها نیز بر عهده ی من بود. تعزیه را در روز موعود خواندیم که مورد استقبال دانش آموزان و مسئولین مدرسه قرار گرفت و بعداً در سر صف از ما تجلیل شد و تقدیرنامه و جایزه ای نیز از طرف مدرسه به ما اهداء شد.

پس از آن سال یعنی در دوره پیش دانشگاهی نیز به همراه عده ای از دانش آموزان  در روز هشتم محرم در مدرسه خاتم الانبیاء کرج تعزیه خواندیم که این بار نیز مورد توجه دانش آموزان و مسئولین مدرسه قرار گرفت.

تعزیه روستای یانس آباد قزوین

در یانس آباد نیز درسال ۱۳۸۴ در سومین روز محرم که به همراه پدربزرگم برای دیدن تعزیه آمده بودم ، پس از تعزیه برای ایفای نقش در تعزیه به پدربزرگم ابراز تمایل کردم. ایشان به من گفتند که برای تعزیه خواندن ابتدا باید مدتی در تعزیه فقط لباس پوشیده و در صحنه حضور داشته باشی و پس از آن هرگاه مناسب دیدم قسمتی را برای اجرا به تو خواهم داد. از این رو از من خواست تا روز بعد در تعزیه موسی ابن جعفر در تعزیه لباس بر تن کرده و به همراه ایشان در مجلس حضور پیدا کنم تا با جَو تعزیه خوانی آشنا شده و برای خواندن آمادگی پیدا کنم.

پس از آن اولین بار  در  تعزیه مسلم نسخه ی صیاد برای اجرا به من داده شد و در روز  اجرا ، پدربزرگم نیز خود لباس بر تن کرده و به همراه من آمد تا اگر من نتوانستم اجرا کنم خود ایشان نقش را بخوانند تا تعزیه خراب نشود.

با یاری خداوند نقش را به درستی تا پایان اجرا کردم و به این ترتیب اولین نقشی که در یانس آباد خواندم صیاد در تعزیه ی مسلم بود. پس از آن و در همان سال اجرای نقش هایی مانند غلام یزید در تعزیه حُرّ و هلهله در روز عاشورا نیز به من واگذار شد.

در سال های اول تعزیه خوانی تصور می کردم که مخالف خوان هرچه بلندتر بخواند بهتر است ؛ به یاد دارم که در تعزیه حُرّ سال ۱۳۸۶ ( اگر اشتباه نکرده باشم ) که قرار بود نقش غلام یزید را بخوانم آن نقش را با تمام توان و با صدای بسیار بلند اجرا کردم. پس از ایفای نقش به اتاق تعزیه خوانان رفتم عمویم که برای دیدن تعزیه آمده بود به داخل اتاق آمد و گفت: ” در زمان اجرای تو من در مسجد حضور نداشتم و در بیرون از مسجد در حال صحبت با تلفن همراه خود بودم ولی تو آنچنان بلند خواندی که شخصی که با او صحبت می کردم نیز از پشت تلفن متوجه خواندن تو شد و فکر می کنم صدایت در کل یانس آباد پیچید “.

پس از پایان اجرای قسمت اول حُرّ آقای ایرج کریمی هم وارد اتاق شد و چون قرار بود قاصد حُرّ در موقع نماز را نیز من بخوانم ایشان به من گفت: ” آقای شیخی زمانی که شما می خواندید من به چهره ی تماشاگران نگاه می کردم که دیدم کودکان از خواندن شما وحشت زده شده بودند ، در قسمت بعدی کمی آرام تر بخوانید! “

آقای محسن شیخی هم که عبیدالله را می خواند و نقش مقابل من در مکالمات بود ، از خواندن  من ابراز تعجب کرده و گفت: ” مثلاً من عبیداله بودم ولی تو داشتی بر سر من فریاد می زدی! “

پدربزرگم در آن روز چیزی نگفت اما فردای آن روز عمویم که برای دیدن تعزیه به همراه پدربزرگم آمده بود به من گفت: ” بابا جون ( پدربزرگم ) تعزیه خواندن دیروز تو را به ضرب المثل تبدیل کرده! ” گفتم: ” چطور؟! ” گفت: ” امروز که برای دیدن تعزیه از کرج به یانس آباد می آمدیم من رانندگی می کردم که پس از عوارضی کرج ( آن زمان هنوز پرداخت عوارض در کرج وجود داشت ) با شتاب زیاد حرکت کردم که باباجون ( پدربزرگم ) عکس العمل نشان داد و گفت: تو هم مثل بابک شدی  که  با تمام توان در بلند گو داد می زنه! حتما قرار نیست که پدال گاز رو با تمام قدرت فشار بدی !”

پس از آن ماجرا پدربزرگم  تا مدتها ، قبل از هر اجرا همواره از من می خواستند که آرام تر اجرا کرده و خیلی بلند تعزیه نخوانم که این موجب شده بود تا من مصداق شخصی که از آن طرف بوم می افتد مدتی نقشها را بسیار آرام و یواش می خواندم که این نیز مورد انتقاد قرار گرفت.

نسخه ی پیش مبارز

یکبار نیز در سال ۱۳۹۰ قرار شد تا در تعزیه متوکل عباسی نقش بهلول را اجرا کنم ( موافق خوانی ). در همان شب که نسخه ها پخش شد و ما به خانه آمدیم ، آقای محسن شیخی که در چند روز اول به علت مشغله کاری حضور نداشت با من تماس گرفت و گفت که فردا به یانس آباد می آید ؛ من هم که تا به حال موافق خوانی نکرده بودم با این حرف خیالم کمی راحت شده و به او گفتم: فردا این نقش را تو بخوان. به همین خاطر برای اجرای این نقش تمرین نیز نکردم.

فردا که آقای محسن شیخی آمد  از پدر بزرگم اجازه گرفتم تا نسخه را به ایشان بدهم اما پدربزرگم مانع شد و نسخه ی خودش یعنی متوکل عباسی را به ایشان داد و من هر چه اصرار کردم بی فایده بود چرا که ایشان فکر می کرد که من دارم تعارف می کنم در صورتی که من حتی برای اجرای آن نقش تمرین هم نکرده بودم!

به هر حال قرار شد تا آن نقش را من بخوانم ؛ ساعتی قبل از اجرا آقایان محسن شیخی ، مرحوم قاسم یانسی ، مجتبی یانسی ( که نقش مقابل من در مکالمات هم بود ) هر کدام آهنگی را برای خواندن قسمت اول به من پیشنهاد کردند ؛ من هم که فرصت کافی و آمادگی لازم را نداشتم به کلی گیج شده بودم و اصلاً نمی دانستم که باید چگونه بخوانم!

بهر حال نقش را بسیار بد خواندم.

پس از تعزیه به یاد دارم که شخصی دلیل اینگونه اجرا کردم را از من پرسید و آنگاه به من گفت: ” من فکر کردم که چون بهلول دیوانه است تو خود را به دیوانگی زده ای و اینگونه می خوانی!!!”

تعزیه روستای یانس آباد قزوین

از سال ۱۳۹۰ به منظور حفظ نسخه های اصلی یانس آباد که به خط زیبای مرحوم عنایت الله بختیاری نگاشته شده اقدام به رونویسی نسخه های تعزیه روستا کردم تا  نسخه های اصلی که به علت استفاده در طول سالها فرسوده شده حفظ گردد. از محمّد کربلایی هادی ، سید قوام حسینی ، لیلا طیبی رئوف ، مریم طیبی رئوف ، متین السادات لسانی که در نگارش نسخه های تعزیه روستا کمک کرده اند کمال تشکر را دارم.

نسخه های بازنویسی شده تعزیه

امیدوارم خداوند این توفیق و سعادت را نصیبم کند تا جزئی کوچک از خانواده ی بزرگ ذاکرین امام حسین ( ع ) باشم.

در پایان از خداوند مناّن آرزوی صحت و سلامتی برای تمامی ذاکرین روستای یانس آباد را دارم.


یک دیدگاه برای “بابک شیخی”

ناشناس مهر ۲ام, ۱۳۹۲ at ۹:۵۳ ق.ظ

باسلام
انشااله با تمرین بیشتر بتوانید جایگزین مناسبی برای نقش های مخالف خوانی باشید.

پاسخ دهید

دیدگاه شما

تویتر خوشمزه فیس بوک دیگ StumbleUpon بوز تکنوراتی